من کجا؟ باران کجا؟
بعضیها «آهنگ ممنوع» دارند؛ یعنی آهنگهایی که درست انگشت میگذارد روی دکمهای که نباید فشرد؛ دکمهای در عمق ناخودآگاهت. شبیه پیرزن عاقلهی چینی که بساط مرموز طب سوزنیاش را باز میکند و با آرامش و طمانینهای شگفتآور یک سوزن را به دقت انتخاب میکند، دستی روی کمرت میکشد و بعد؛ با دقتی مبهوتکننده سوزن را در نقطهی حساس مینشاند. چیزی حس نمیکنی به جز لحظهای سوزش که با خنکی بعدش انگار لمس و بیحس میشود و پس از لمحهای، به کل فلج میشوی؛ انگار هیچگاه دست و پایی نداشتهای.
برای من یکی از این سوزنها حتما و حتما آهنگ «من کجا باران کجا»ی همایون شجریان است.
این آهنگ را که میشنوم انگار پیرزن عاقله، دستی روی سینهام میکشد و بعد از نفسی عمیق، سوزنش را به عمق قلبم فرو میکند، طوری که ضربانم میایستد و خون در رگهایم خشک میشود. همهی ناکامیها، کژیها و مژیهای زندگیام را توجیه میکند: «من کجا؟ باران کجا؟» و چقدر هم راست و درست میگوید...
من کجا؟ باران کجا؟
راه بیپایان کجا؟
آه این دل دل زدن تا منزل جانان کجا؟
ای دوست
آه ای دل
هر چه کویت دورتر
دل تنگتر، مشتاقتر
در طریق عشقبازان، مشکل آسان کجا؟
آری باران من، من کجا و تو کجا؟ همراه شدن ما در حکم معجزه است. انگار که صحراگردی، ناگاه رو به آسمان کند و باران بخواهد، چقدر ممکن است باران ببارد؟ من با نبودن و نخواستن و نشدن و نباریدنت؛ چه به تصمیم تو باشد و چه به تصمیم فلک، پیشاپیش آشتی کردهام و امیدم بقدر همان صحراگرد است اگر روزی جسارت کنم و باران بخواهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر