مطمئن نیستم چرا دوباره به اینجا سر زدم، شاید نوعی نیازِ به ثبت، نیاز به برداشتنِ تیغهی کیبورد و خراشیدن این تنهی درخت. این متن البته صرفا یک بیانِ برنامهریزی نشده است. به یاد میآورم روزهای نوجوانیام را... پسرک بیچاره تازه کتاب را کشف کرده بود، از هدایت شروع شد گمانم، آن شیفتگی، مطمئن نیستم شاید هم قبلترش از کتابچههای قصههای ترسناک آر. ال. استاین. یادش بخیر. بعدتر گذرم افتاد به جیمز جویس؛ «چهرهی مرد هنرمند در جوانی» عجیب تکانم داد. با چیزی آشنا شدم به اسم «جریان سیّال ذهن». یادم هست از همان روزها برایم سوال بود مگر ذهن جریان غیرِسیال هم دارد؟ مثلا مگر میشود جریان ذهن کسی صلب باشد؟ اگه صلب باشد که دیگر جاری نمیشود! بگذریم، هفده هجده سال از آن روزها میگذرد و این روزها خیلی خوب میفهمم که نه؛ اصلا چنین نیست که همهی ذهنها جاری و سیال باشند... خوب ترکهی صلبیّت ذهن بشر را خوردهام. آری این روزها اگر از حال من خبری بخواهید مثل همیشه در حیرت و تماشا مستغرقم، شاکرِ آن یار که چنین فرصتم داده است؛ عمیقا نگران و مصیبتزده از اژردهایی که بر وطنم دهان گشوده... اژدرهای جنگ و چه شوم خلقتیست این اژدرها... دور باد.
اما بعد، در مورد این کلمهی جادو؛ نوشتن. اعتراف میکنم که به سراغم میآید این روزها. گاه به گاه، خسته که از سر کار بر میگردم، چشمانم را که در قطار میبندم و خودم را به سر و صدای گوشخراش سایش ریلها میسپارم. تویِ شلوغیِ شهر که لایِ جمعیت پرتقلا، خودم را گم و گور میکنم مثل مورچهای که در کلنیِ عظیمش غرق میشود، یک لحظه کلمهها شروع میکنند به زنده شدن، به رقصیدن در برابر چشمانم، انگار از گوشهای در عدم، بیدار شده، برمیخیزند، افتان و خیزان همدیگر را پیدا میکنند و دست میدهند در دستِ هم، شروع میکنند به چیزی شبیه رقص کُردی؛ زن و مرد و بزرگ و کوچک و بعد میشوند یک دسته کلمه که به دستهی بعدی دست میدهند و بعد همینطور به هم میپیوندند. با چشمانم که دنبالشان میکنم، دفعتا میبینم که حلقهی بزرگی شدهاند که سر و تهش را گم میکنم میبینم بیرون این حلقه، حلقهی دیگری در حال گسترش است... رقص کنان، اورادی زمزمه میکنند. بالِ خیال باز کرده پرواز میکنم تا مگر از بالا ببینم این رشته قصدِ کدام جهت کرده؛ میبینم حلقهها زنجیر میشوند و تا چشم کار میکند، کلمه است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر