خداحافظ سید مهدی
سید مهدی را از روزهای اولی که وارد دانشگاه تهران شدیم به یاد دارم. اولین صحبت و سلام و علیکمان یادم نیست! باورم نمیشود؛ آشنا شدن با آدمها معمولا اضطرابی دارد، مثل یک پیچ جاده که باید اندکی پات را از گاز برداری تا سرعت ماشین کمتر شود و با اطمینان از پیچ عبور کنی. در پیچ، دامنهی دید کمتر میشود دقیقا مثل وقتی با آدمی که قبلا آشنا نبودی روبرو میشوی و نمیدانی از پس این زاویهی جاده، چه چیزی انتظار تو را میکشد. با سید مهدی اما چنان طبیعی، آشنا و مالوف شدیم که اصلا این چرخش را به یاد نمیآورم که اولین بار کی و چگونه رخ داد. شاید هم بخاطر ویژگی اخلاقی سید مهدی باشد؛ این قدر این پسر روراست و صمیمی و زودآشناست که اصلا احساس نمیکنی روزی با او غریبه بوده باشی، از همان سلام اول سید مهدی دوست توست. حال اگر اقبال کافی داشته باشی این دوستی ادامهدار میشود و خوشبحال تو اگر چنین شانسی نصیبت شود... من خوشبخت بودم، چند سالی این اقبال را داشتم.
امروز اما غمگینم... شب است و ساعت از یک گذشته. معمولا زودتر میخوابم و سحرخیزی را ترجیح میدهم. امشب اما دلمشغولم. فردا قرار است بروم مهدی را احتمالا برای آخرین بار حضوری ببینم و دیگر چند سالی یا شاید چند ده سالی این اقبال را از دست بدهم. سالهای دانشگاه برایم مرور میشود، چه انگیزه و شوری داشتیم، میخواستیم دست به دست هم دهیم و مشکلات این مملکت محروسه حل کنیم. عجب خوشخیال بودیم سید. چقدر کودکانه همه چیز را میدیدیم. چقدر خوشبخت بودم که از آن روزگار، مهدی بهترین دوست من بود و هست اما باید بگویم برای او خوشحالم که حتما دوستان بهتری از من داشته و دارد.
آری امشب دلمشغولم، مهدی برای من نماد صداقت، ایراندوستی و علمگرایی در هم سن و سالهایم است. همهی این ویژگیها را در کارنامه و مسیر دانشگاهیاش میتوانی ببینی. از تب و تابش برای تولید کردن یک فناوری، آن هم وقتی تازه ترم دوم دانشگاه بودیم تا رها کردن مهندسی و آغاز کردن راه علم اقتصاد. مهدی در این سالها بسیار خواند و قد کشید. روزهای اول اگر همه چیز برایمان سوال بود و راحت سر به سر هم میگذاشتیم و بحث و جدل میکردیم، امروز دیگر سوالهای من پیش سید جواب دارد. مهدی در این سالها، تاریخ ایران را به دقت خواند، اقتصاد را آموخت و با ادبیات علمی و آکادمیکش با علاقه و انگیزه مانوس شد. راه تحقیق را آغاز کرد، راهروهای مرکز آمار با قدمهای استوار این جوان تحصیلکردهی شریف آشناست و مطمئنم چند تا از کارمندهای این ادارهها، هر هفته از پیگیری و انگیزهی خستگی ناپذیر این جوان قد بلند و مودب متعجب بودهاند که چرا از رو نمیرود، چرا عصبانی نمیشود، چرا خسته نمیشود و رها نمیکند؟ چرایش را من خوب میدانم. مهدی آدم کار بیهوده نیست. پایاننامهی مهدی اگر فرمول و قضیهای را استفاده کرده که مقالهاش ماه پیش منتشر شده، آمار و ارقامش باید از کف زندگی واقعی مردم خودش درآمده باشد. با این اوصاف، امروز دیگر حضور مهدی برای من، حضور یک همبحث نیست؛ حضور یک استاد است.
گاهی در زندگیام با وسواس به اسمهای آدمها فکر میکنم و ارتباطش را با خودشان و مختصات شخصیتشان میسنجم. در میان آشنایانم مهدی یکی از بامسماترینهاست. او واقعا «مهدی» است؛ آن قدر که من از معنایش میفهمم، سالک و روندهای که راه هدایت را یافته و قدمهای راست برمیدارد، درست میبیند و میشنود و راست میگوید و راستی میکند. آری میگفتم دلمشغولم... ساعت از دو بامداد هم گذشت؛ احتمالا حالا بهتر مشخص شد که چرا از دوری چنین دوستی پیشاپیش حسرت خوردن را آغاز کردهام.
نمیگویم مهاجرت، میگویم سفر. با آغاز سفر مهدی؛ این فقط بهترین و راستترین دوست من نیست که میرود، این نماد علمورزی و اخلاقمندی در دوستان من است که راهش به اجبار و اکراه؛ به رفتن ختم میشود. البته که برای او خوشحالم، مهدی به دنبال سوالهایش میرود؛ میرود که بیشتر بیاموزد. تمرکز کند و مطالعه کند و با آدمهای همقد و قوارهی خودش به بحث و گفتگو بنشیند. اینجا چه کسی قدر مهدی را میداند؟ چه کسی او را درک میکند؟ کجا امکانات لازم برای کار علمی دقیقی که او اهل و آموختهی آن است؛ فراهم است؟ لازم نیست به اندازهی مهدی مطالعه کرده باشم که جوابش را بدانم: هیچ کس و هیچ کجا.
مهدی برایت آرزوی سلامتی دارم و دوستان خوبی که قدر خوبیات را بدانند. نگاه محجوبت را به دنیا نفروشند؛ مثل ما بیمعرفت و کمتوجه نباشند که شب آخرین دیدار، غصهی سالهای از دست رفته را بخورند. در یک کلام؛ برای تو آرزوی دوستانی دارم مثل خودت؛ اخلاقمند و دانشمند، راست و درست.
بگذار اعتراف کنم که ته دلم مطمئنم نمیتوانی ایران را فراموش کنی؛ مگر اسلامی ندوشن و سایه که تازگی از دنیا رفتند، توانستند؟ تو هم از همان تباری. تبار دلدادگان به این خاک نفرینشده. تبار آرزومندان بارانی که بالاخره خواهد بارید و سموم این خاک را خواهد شست و آن را آمادهی کشت دانههای سبز به دستان تو خواهد کرد. من اما آرزومندم در سالهای پیشرو، چشمهایت کمتر نگران اخبار سیاسی و اجتماعی این ملک باشد، امیدوارم دلآسودهتر پیش بروی و تمرکزت روی آنچه شایستهاش هستی باشد: علم و هنر و فضیلت و دیگر هیچ. کاش وقتی صدای قدمهایت روی سنگفرشهای خیابان آکسفورد لندن شنیده میشود؛ فروشگاهها و مردمانش انقدر زرق و برق داشته باشند تا چشمت را بگیرند و زبالهگردهای تهران را از ذهنت پاک کنند؛ امیدوارم سروصدا و شلوغی کمدن تاون لندن انقدر دلانگیز باشد که چهرهی کودکانی که به گدایی در تقاطع خیابان ادوارد براون جلویت را میگرفتند و داد میزدند «عمو، عمو، برام یه چیزی بخر» را از خاطرت ببرند. من این آرزوها را میکنم اما راستش را بخواهی مهدی، تو را میشناسم و خیلی امیدی به تحقق این آرزوها ندارم. بلکه احساس میکنم باران که بارید؛ آسمان لندن که نیمهابری شد، نسیم خنک را که تنفس کردی سید مهدی؛ به یاد بهار مشهد خواهی افتاد که میگفتی «هوای بهار مشهد انقدر خوب میشه که آدمو مست میکنه». مهدی عزیز و بزرگ، بعید میدانم چیزی دغدغهی ایران را از دل تو بزداید هرچند آرزو دارم چنین شود. به هر حال و روی؛ امیدوارم سرحال و سرسبز باشی که چشمان دوستان بسیاری آرزومند بهروزی و خوشحالی توست. یادم است مدتها در بیوی تلگرامت این بیت حافظ را نوشته بودی و چه توصیف خوبی است از منش خودت:
تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش
خدا یار و نگهدارت، کوچکترین ارادتمندت؛ کیارش
پیوست: متن کامل غزل
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش
گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی
بیا و همدم جام جهان نما میباش
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا میباش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
ولی معاشر رندان پارسا میباش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر