امِلی؛ جذبهی جزئیات
هشدار حیف شدن داستان فیلم (Spoiler Alert)
املی خیلی فراتر از یک فیلم دیدنی است. املی چنان لذت خیال ورزیدن و غوطه خوردن در زندگی را به تصویر میکشد که گویی برگشتهای به شش سالگیات و دوباره میتوانی با دیدن و چشیدن مست شوی.
خیلی میتوانم راجع به املی بگویم و بنویسم... و خواهم گفت و نوشت. اینجا اما میخواهم به یکی از معجرهآمیزترین صحنههای این فیلم زیبا بپردازم. آنجا که املی «تدبیر» میاندیشد تا آقای دومنیک بروتودو در کیوسک تلفن به طرزی ماورایی، جعبهی اسباببازیهای کودکیاش را بیابد و چه حالی میشود دومنیک...
این اشکهایی که دومنیک میریزد، فقط اشکهای نوستالژی کودکی نیست. این نکته خیلی مهم است. دومنیک از این «تدبیر» ذوقزده میشود؛ از این «کشف شدن». از این که یک نفر چنین اهمیتی به او داده که از باریکترین دالانهای کودکیاش، جعبهای از خاطرات را بیابد؛ آن را باز و تمیز کند و به چیزهایی که درونش است نگاه کند و به آنها فکر کند. این لذت بیمانند «کشف شدن» چیزیست شبیه نوری که وقتی در تاریکی گم شدهای به دادت میرسد. چیزیست شبیه دستی که به مهربانی به اعماق تاریک تنهایی و روزمرگیات دراز میشود و نوازشت میکند. دومنیک به خاطر «کشف شدن» به گریه میافتد نه به خاطر نوستالژی کودکی. دومنیک درمییابد کسی به فکر او بوده و او را فهمیده و برایش جنگیده است. چه چیزی بالاتر از این لذت؟ چه امنیتی بالاتر از این که بفهمی کسی تا اعماق ناخودآگاهت با تو همدلی کرده است و فهمیده است تو آدم بدی نبودهای بلکه چه رنجی کشیدهای تا فرشته باشی.
آن سوی خیابان اما، املی را داریم که با نگاه کنکجاوش در حال مکاشفه است: در حال تماشای جادویی که وردش را خوانده. املی هم ذوقزده است: در حال دیدن انسانی که از اعماق تاریکی نجات مییابد و به گریه میافتد و بعد اقبال کشیدن یک نفس عمیق و سبک را مییابد و پس از سالها دوباره احساس زندگی را تجربه میکند. املی چطور این کار را میکند؟ املی مجذوب جزئیات است و اگر مجذوب جزئیات بوده باشی؛ درک میکنی که چه جادوها که با آن نمیتوان کرد...
املی برای من تعریف عشق و انسانیت است. عشق از این بابت که املی صادقانه پا از «زندان خود» بیرون میگذارد و سعی میکند «دیگری» را کشف کند و با او همذاتپنداری نماید. املی بارها و بارها این کار را تکرار میکند در مورد اطرافیانش و من فهم دیگری از انسانیت ندارم: جزئی از کل بودن. هماهنگ شدن با سمفونی موسیقی زندگان. چقدر زیباست سوال پیرمرد نقاش از املی وقتی کاملا خودش را وقف دیگران کرده است: چه کسی به زندگی مزخرف تو سروسامان دهد؟ آفرینندهی این دیالوگ و این صحنه؛ عاشقی کرده است و انسانیت ورزیده است وگرنه نمیتوانست این چنین میخ را در جای درست بکوبد و املی را به فکر فرو ببرد؛ چگونه مدعی کمال عشق و زندگی هستی، در حالی که هنوز حق «عشق به خود» را ادا نکردهای؟
نکتهی طلایی دیگر املی برای من؛ به تصویر کشیدن ذات آشوبناک زندگیست به معنی دقیق کلمهی «آشوب». یک تغییر به کوچکی بال زدن پروانهای در «آزمایش زندگی» هر انسانی میتواند یک تاثیر بسیار بزرگ در نتیجهی آن داشته باشد. یک جعبه، سرنوشت آقای دومنیک را تغییر میدهد، یک عروسک سرنوشت پدر املی را و یک نگاه سرنوشت خود املی را. کاش همه این را میدانستند که گاهی یک لبخند کافیست، گاهی یک کتاب یا یک آغوش، گاهی کمکهزینهای به اندازهی خرید یک وعدهی غذایی در روز میتواند چه تاثیر شگرفی روی سرنوشت یک کودک و یک جامعه داشته باشد.
روی زیبای دیگر املی برای من؛ بافت اجتماعی امیدبخش آن بود. یک زن با درآمد کار در یک کافه میتواند یک واحد آپارتمان قشنگ داشته باشد با تلویزیون و امکانات کافی و گل و گیاه. میتواند از آشپزی لذت ببرد و بعد از ظهرها با دوچرخه سرگرم ماجراجویی و بسط انسانیت خود شود. آیا این در جامعهی ما ممکن است؟ این امنیت اقتصادی، فرهنگی و روانی آرزوی دیگری بود که هنگام تماشای املی مرا مست خود کرد.
با املی گریستم، ساعتی عشق را تجربه کردم و قلبم تند تند تپید... با املی مجذوب رنگها، نگاهها و آهنگها شدم و از ته دل آرزوی لبخند کردم.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر