چگونه یاد میشوی؟
بعدِ مدتها باز به اینجا پناه آوردم.
مصاحبهای از جردن پترسون دیدم؛ مجری پرسید: دوست داری چطور از تو یاد شود؟
جردن قدری مکث کرد... گفت As someone honest...
گرفتار شدم... دوست دارم چطور از من یاد شود؟
بگویند وطن داشت، وطن هم او را «داشت».
پدر داشت، پدرش هم او را داشت... فرزند داشت.
مادر داشت، برادر و خواهر داشت؛ مادرش، برادر و خواهرش هم او را «داشتند».
دوستانی داشت؛ دوستانش هم او را «داشتند».
و بیشتر به هم ریختم.
کسی تا به حال مرا «نداشته» است.
داشتن یعنی چه؟ چرا انقدر برای من مهم شده؟ شاید به خاطر این که «نداشتهام»؟ یا به این خاطر که کسی یا چیزی مرا «نداشته» است؟
نمیدانم.
کوتاهیِ من بوده است یا بلندیِ دیوار؟ واقعیت تلخ آن است که هر دو.
واعظ نه ترا پایهی گفتار بلند است
آوازِ تو از گنبدِ دستار بلند است
در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست!
این زمزمه از خانهی خمار بلند است!
مژگان تو از خواب گران است نظربند
ورنه همه جا شعلهی دیدار بلند است
یک شعلهی شوخ است که در سیرِ مقامات
گاه از شجرِ طور و گه از دار بلند است
از بیهنران شعلهی ادارک مجویید...
اینطایفه را طرهی دستار بلند است!
تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟
از کوتهیِ ماست که دیوار بلند است!
کوته بود از دامنِ عریانیِ مجنون
هرچند که دستِ ستمِ خار بلند است...
غافل کند از کوتهیِ عمر شکایت
شب در نظرِ مردمِ بیدار بلند است
هرچند زمینگیر بود دانهی امید...
دستِ کرمِ ابرِ گهربار بلند است
صائب! ز بلند اختریِ همّتِ والاست
گر زان که تو را پایهی گفتار بلند است.
مصاحبهای از جردن پترسون دیدم؛ مجری پرسید: دوست داری چطور از تو یاد شود؟
جردن قدری مکث کرد... گفت As someone honest...
گرفتار شدم... دوست دارم چطور از من یاد شود؟
بگویند وطن داشت، وطن هم او را «داشت».
پدر داشت، پدرش هم او را داشت... فرزند داشت.
مادر داشت، برادر و خواهر داشت؛ مادرش، برادر و خواهرش هم او را «داشتند».
دوستانی داشت؛ دوستانش هم او را «داشتند».
و بیشتر به هم ریختم.
کسی تا به حال مرا «نداشته» است.
داشتن یعنی چه؟ چرا انقدر برای من مهم شده؟ شاید به خاطر این که «نداشتهام»؟ یا به این خاطر که کسی یا چیزی مرا «نداشته» است؟
نمیدانم.
کوتاهیِ من بوده است یا بلندیِ دیوار؟ واقعیت تلخ آن است که هر دو.
واعظ نه ترا پایهی گفتار بلند است
آوازِ تو از گنبدِ دستار بلند است
در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست!
این زمزمه از خانهی خمار بلند است!
مژگان تو از خواب گران است نظربند
ورنه همه جا شعلهی دیدار بلند است
یک شعلهی شوخ است که در سیرِ مقامات
گاه از شجرِ طور و گه از دار بلند است
از بیهنران شعلهی ادارک مجویید...
اینطایفه را طرهی دستار بلند است!
تن چیست که با خاک برابر نتوان کرد؟
از کوتهیِ ماست که دیوار بلند است!
کوته بود از دامنِ عریانیِ مجنون
هرچند که دستِ ستمِ خار بلند است...
غافل کند از کوتهیِ عمر شکایت
شب در نظرِ مردمِ بیدار بلند است
هرچند زمینگیر بود دانهی امید...
دستِ کرمِ ابرِ گهربار بلند است
صائب! ز بلند اختریِ همّتِ والاست
گر زان که تو را پایهی گفتار بلند است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر