ناموزونیِ فرهنگی و مُشکله‌یِ زیست اخلاقی

اولش خواستم با این کلمه شروع کنم «انسانِ ایرانی چه و چه». بعد دیدم آخر تو را چه به این حرف‌ها پسر جان! از فهم و احساس خودت بگو،‌ از آنچه زیستی بگو، تو آخر چه می‌دانی انسانِ ایرانی را کار چون است؟ این شد که برگشتم سرِ وقت خودم. دلم نمی‌آید نقلِ قول نکنم از محمدعلی اسلامی ندوشن عزیز، یادش گرامی، جایی از او خواندم که «انسان ایرانی حرف نگفته زیاد دارد». این شد که به صرافت افتادم با وجود خستگی و گردن‌درد، این دغدغه‌ام را این جا قلمی کنم. ما ایرانی‌ها، خرده‌فرهنگ‌های جالبی داریم. رنگ رنگ و پیچاپیچ... نقاشِ تاریخ و جغرفیا هم نکرده هر قوم و دسته و نسل را رنگِ یکتایی بزند و قال قضیه را بکند... هر گروهی، بومِ رنگارنگی‌ست مخصوص خودش! این بنده‌ی ناچیز، به چند مناسبت این موضوع را با پوست و گوشت و استخوان چشیده‌ام.

اول آن‌که از کودکی، در آغوشِ مادری مومن و معتقد رشد یافتم، خدایش اجر دهاد. از آنچه در مدارس وطن می‌گذرد باید عبور کنم که مخاطب این نوشته به آن آشناست... لعنت خدا بر عوام‌فریبی و بودجه‌ی کلانی که مهدور آن می‌شود. دوم علاقه‌ای که در نوجوانی به پستویِ رازآلود عرفانِ ایرانی پیدا کردم. از پرسه زدن در «اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابوسعید» تا بوستان و گلستان و دیگران. یادم هست عاشقِ این دسته کتاب‌های شرح و بسط بودم... مخصوصا دسته کتاب‌های «گزیده‌ی» نشر سخن. به مناسبت محدودیت مالی خانوانده، بیشتر به مددِ عضویت در کتابخانه‌های عمومی، از هر کدام سه چهار جلدی امانت گرفته مستغرقِ احوال اهلِ خرقه می‌شدم.

بگذرم... شاید بعدتر بیشتر از علایق آن روزها نوشتم؛ مثلا این که کارِ وزین تقی پورنامداریان، «گمشده‌ی لب دریا» چه تاثیر عمیقی در من کرد بعد از آن که نقد مطهری را بر حافظ خوانده و آن را بسی خشک و بی‌ذوق یافته بودم. حالا شما این جوانک را تصور کنید، الف را از ب تشخیص نمی‌دهد و قایق وجودش در تلاطم هورمون‌های دوران بلوغ یک آن آرام ندارد، آن وسط آرزومندِ نردبان سلوک شده! یکی نبود بگوید آخر تو را چه به هفت شهر عشق عطار!؟ کوتاه بیا. اما مگر می‌شد... در جمع اهل شریعت، «ملامت» می‌کردم که مبادا دچار «عُجب» شوم و از جمعِ اهل سهو و لهو دوری می‌جستم. این شده بود که نه به این‌ها متعلق بودم نه به آن‌ها. البته که این روزها بهتر می‌فهمم که زاویه‌ی دید «تنها مانده وسط دو طیف» روایتِ مشترک احتمالا بیشتر آحاد بشر است به خاطر سوگیری مشاهده‌گر! به هر ترتیب، همین آموزه‌های ضد و نقیض بعدا در دانشگاه هم دامن‌گیرم شد و بعدتر سرِ کار. تصور کنید جوانکی که معتقد است «غرور» رذیلتی بزرگ است در مصاحبه‌ی کاری چه تجربه‌ای خواهد داشت؟

بعدتر که به مددِ مواجهه با اندیشه‌های انسانِ مدرن، کم کم شروع به نقد خویشتن و پالودن افکار و باورهایم کردم، برایم خنده‌دار شد این همه تناقض که با خود حمل می‌کردم. امروز بسیار سبک‌بارتر و رهاتر می‌زیَم اما همچنان احساس می‌کنم بیش از آنچه باید به رفتارهایم «آگاهی» می‌ورزم. مثلا هنوز گاهی وقتی از کسی چیزی یاد گرفته باشم به یاد توصیه‌ی اخلاق ناصری - که در یاد ندارم در کدام کتاب دیدمش، چون اصل این متن را نخوانده‌ام، نیاز نیست اعتراف کنم که در لیست آرزوهایم هست و روزی اجل اگر فرصت دهد، می‌خوانمش - سعی می‌کنم در گام برداشتن از او سبقت نگیرم! خیلی مسخره است، این فکر از ذهنم می‌گذرد و بعد با او هم قدم می‌شوم.

اما برداشت من، ریشه‌ی این مُشکله، که به گمانم برای ایرانیان آشناست، ناموزونیِ فرهنگی‌ای است که ایرانیان در چند دهه‌ی اخیر با آن روبرو هستند. سنت از یک سو، میراث گران عرفان ایرانی و اخلاق‌ورزی شاعرانه، سایه‌ی ادیان بر فرهنگ ایرانی و نهایتا موج عظیم مدرنیسم و پسامدرنیسم هر نسل و دسته‌ای از ایرانیان را با تضادهای عمیقی روبرو کرده است که گاهی زیست اجتماعی را با چالش روبرو می‌کند. این البته نه کشف من است، بل نوشته‌ی کوتاهی‌ست از تجربه‌ی من از این مشکله؛ نوعی دردِ دل با چاشنیِ رشک به کسانی که به هر دلیل، کمتر بار این تناقض‌ها را در زندگی به دوش می‌کشند! گاهی وقتی می‌بینم کسی بی‌دغدغه در یک مهمانی می‌رقصد، به او غبطه می‌خورم... به خود می‌نگرم که چه راه طولانی‌ای طی کردم از حرمتِ غنا تا درک جادوی موسیقی و زیباییِ «آشتی با بدن» تا بفهمم رقص، چه هنر گران‌مایه و فناوریِ بشری هوشمندانه و درخشانی است.

تا بعد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تله‌ی اندازه‌مندی

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ورنه اندیشه‌ی این کار فراموشش باد در یک جمله بگویم؛ بیشترِ پدیده‌ها در طبیعت اندازه‌مندند اما آدمیزاد ...