از تو میپرسم
کاش فرصت دیدنت را پیدا کنم، چقدر از تو سوال دارم... به اندازهی تمام تنهاییهایم ازت سوال دارم.
کاش از من زیاد سوال داشته باشی. دائم بپرسیم از هم. تو از من؛ من از تو.
از تو میپرسم شعر میخوانی؟
اگر اهل شعر باشی؛ میپرسم چه شعری؟ کدام شاعر؟ چرا؟
مست میشوی آیا با غزلهای حافظ؟ گم میشوی در موسیقی مولانا؟ فغان میکنی با عاشقانههای سعدی؟
آه... کاش فکر نکنی که انتظار دارم اهل شعر باشی... مگر من هستم؟ اصلا نگران نباش من از تو سوال زیاد دارم. اهل شعر اگر نباشی، لابد اهل داستانی، یا موسیقی یا سفالگری یا هر چیزی. هر کسی بلاخره اهل چیزیست، اهل جاییست.
من خواهم پرسید؛ یکی پس از دیگری. سوالهای من تمام نخواهد شد از تو تا تمام شوم.
و آنگاه که چایی خوردیم و خندیدیم و سکوت کردیم و قدری نگاهمان را به هم دوختیم؛ اگر حوصله داشته باشی و هنوز خسته نشده باشی از تو اجازه میگیرم که سوالهای سختم را بپرسم و تو شاید یک روز اجازه بدهی و تا چایی بعدی را میریزم نفس عمیقی بکشی که مگر چه میخواهی بپرسی... و شاید ته دلت فکر کنی که چقدر همه چیز را سخت گرفتهام به خودم. وانگهی؛ خواهم پرسید:
کدام آرزوهایت را زیستهای؟
کدام زیستنها را آرزو کردهای؟
کدام کابوسهایت را زیستهای؟
و چه زیستنی کابوس توست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر